السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
602
تفسير الميزان ( فارسي )
استدلال كردهاند به اينكه جمله * ( « لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ » ) * نمىتواند جواب حرف « لو » باشد ، چون اين حرف امتناع را مىرساند ، بر سر هر جمله در آيد مىفهماند مضمون اين جمله نشدنى است ، و رؤيت هر چيزى به معناى تحقق وقوع آن است ، و جواب نشدنى ، شدنى قرار نمىگيرد . و اين تفسير مبنى بر اين است كه مراد از رؤيت جحيم ، رؤيت آن در قيامت باشد ، و آيه شريفه بخواهد به مضمون آيه « وَبُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِمَنْ يَرى » « 1 » اشاره كند ، و اين خيلى مسلم نيست ، بلكه از ظاهر كلام بر مىآيد كه مراد از ديدن جحيم ، ديدن آن در دنيا و قبل از قيامت و به چشم بصيرت است ، منظور رؤيت قلب است ، كه به طورى كه از آيه زير استفاده مىشود خود از آثار علم اليقين است ، « وَكَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَالأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ » « 2 » ، كه بحث در پيرامون آن گذشت ، و اين رؤيت قلبى قبل از قيامت است ، و براى مردمى كه سرگرم مفاخرتند دست نمىدهد ، بلكه در مورد آنان امرى ممتنع است ، چون چنين افرادى ممكن نيست علم اليقين پيدا كنند . * ( « ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ » ) * مراد از « عين اليقين » خود يقين است ، و معنايش اين است كه جحيم را با يقين محض مىبينند ، و مراد از « علم يقين » در آيه قبل مشاهده دوزخ با چشم بصيرت و در دنيا است ، و به عين اليقين ديدن آن در قيامت با چشم ظاهر است ، دليلش آيه بعدى است كه سخن از سؤال و بازخواست در قيامت دارد ، مىفرمايد : * ( « ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ » ) * . ولى بعضى « 3 » از مفسرين گفتهاند ، مراد از رؤيت اولى ، قبل از دخول در جحيم ، و مراد از دومى بعد از دخول در آن است ، و خلاصه منظور از هر دو رؤيت در قيامت است . بعضى « 4 » ديگر گفتهاند : منظور از رؤيت اولى معرفت ، و از دومى ديدن و مشاهده است . بعضى « 5 » هم گفتهاند . مراد يك رؤيت است ، و تكرارش صرفا براى فهماندن استمرار و خلود در دوزخ است . و بعضى وجوهى ديگر گفتهاند ، كه همه آنها ضعيف است .
--> ( 1 ) و جهنم براى هر بيننده اى آشكار مىگردد . سوره نازعات ، آيه 36 . ( 2 ) و اين چنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان مىدهيم ( تا چنين و چنان شود و ) تا از صاحبان يقين گردد . سوره انعام ، آيه 75 . ( 3 ) روح المعانى ، ج 30 ، ص 225 . ( 4 و 5 ) روح المعانى ، ج 30 ، ص 225 .